برچسب:
نویسنده: رها حیدری
برچسب:
نویسنده: رها حیدری
برچسب:
نویسنده: رها حیدری
اما بابا... مامان... وجودشون نعمته... یک روز تمام تو دلم نگه داشتم... اما بالاخره گفتم... با بغض گفتم...
بابا بغلم کرد... مثل وقتی که دختر بچه بودم... و من های های گریه کردم مثل وقتی که دختر بچه بودم...
گفت من که نمردم و دست کشید رو موهام... دلم قرص شد... قرص قرص... بوی امنیت میده بابا، مامان و من الان فقط و فقط تشنه امنیتم... بازم میخوام زندگی کنم...
برچسب:
نویسنده: رها حیدری
برچسب:
نویسنده: رها حیدری
من سردمه... خیلی سردمه...
حس میکنم تا تو گرم نشی گرمم نشه...
تا تو شاد نشی دلم شاد نشه...
تا تو روز نشی شبم صبح نشه...
پس این گرما کی از راه میرسه؟؟؟... این شب کی صبح میشه؟؟؟... این درد کی تموم میشه؟؟؟...
برچسب:
نویسنده: رها حیدری